توفیق اجباری نصیب شده است که چند روزی را در ترکیه با پسر بزرگه سر کنیم . چند روزی که نشان داد چقدر دوریم از هم . با اینهمه ادعا . ادعاهایی که داشته ام مبنی بر اینکه باید که با بچه ها دوست بود . باید که مثل گذشته ها نبود . باید که اشتباهات پدران قدیم را تکرار نکرد . باید که ...
اما می بینم که همان قصه همیشگی همچنان پابرجاست . قصه قدیمی گسست نسل ها . تفاوت نسل ها . تفاوت دنیای پسر با پدر . دختر با مادر . دنیای فاصله ها . دوری و دوری و دوری و باز هم دوری و دور شدن های پدر از پسر . پسر از پدر . همان حدیث همیشگی و تکراری سوتفاهم ها . عدم تفاهم ها . حرف هم را نفهمیدن ها و باقی قضایا .
و انگار که تکرار این ماجرا تا همیشه . تا ابد . تا وقتی که پدر هست و پسر . مادر هست و دختر . تا وقتی که چیزی بنام بچه و والدین وجود دارد . انگار که تا همیشه تاریخ .
و چه گلایه ها که نکرد پسر . و چه حرفها که نزد پسر . و من چه غمگین و مات و مبهوت که چقدر دورم از این پسر . چقدر که نمی شناسمش . منی که چقدر ادعا داشته ام . که مثلا با بقیه فرق دارم . که مثل پدرهای قدیم نیستم . حتی مثل بعضی دوستان یا آشنایان . که با بچه هایشان چنین هستند و جنان . من اما نه . من با بچه هایم رفیقم . دوستم . اما زهی خیال باطل .
همین چند روزی که در استانبول با پسر بزرگه در یک هتل و در یک اتاق بسر میبریم و با هم دمخور و همکلام و محشور هستیم بقدر کافی گویاست که خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .
بتاریخ بیست و هفتم خرداد نود و شش
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ساعت 12:2  توسط کیقباد |
برچسب:
نویسنده: پرهام فدایی